واکسن شش ماهگی
تمام حجم خیالم از تو لبریز است
خیالم کوچک نیست
تو بیکرانی ......

بدترین روز برات بود مامانی 
خیلی خیلی اذیت شدی .. الهی مامان برات بمیره
صبح که داشتم می بردمت واکسن بزنی کلی بازی کردی و سرحال بودی ولی وقتی با بابایی رفتیم و با زدن آمپولها اون طوری جیغ میکشیدی و دیگه ساکت نشدی فهمیدم که این دفعه خیلی اذیت شدی ..
تا اومدیم خونه هم تب شدید کردی تا شب تب تو تا٨/٣٨ هم رسیده بود دائم پا شویت میکردیم و صورتتو می شستم لبات شده بود رنگ انار اونقدر قرمز .... اشکات که تمومی نداشت اصلا نمی تونستم روی زمین بزارمت از ساعت ١٠ صبح تا ٥ عصر یک سره گریه کردی و جیغ کشیدی و نخوابیدی .حتی استامینفون هم آرومت نکرد...خلاصه که دستم درد گرفته بود فقط هم بغل من و بابایی ساکت بودی نه یاسمن نه مهدی و مهسا نه هیچکس و نمی خواستی ..
عزیزه دلم خیلی خیلی برات سخت گذشت منم دیگه کم کم با گریه هات گریه میکردم نمی تونستم هیچ جوره ساکتت کنم
فرداش هم همین طور بودی اصلا خوب نشدی
خدا رو شکر که پنجشنبه و جمعه بود و تونستم کنارت باشم ولی شنبه زندایی میگفت خیلی خیلی گریه کرده بودی اونقدر که مجبور شدم ساعت ٣ از اداره بیام و ٤ که بهت رسیدم اونقدر اشک ریخته بودی که چشمات گود شده بود ...
تنها چیز قشنگ این دو روز این بود که تو دست دستی کردن و یاد گرفته بودی و توی اوج گریه هات تامیخواستی بیشتر برام نازکنی تا نوازشت کنم دست دستی میکردی 
و اما شنبه که برده بودمت خونه زندایی اونقدر این کار و کرده بودی و اشک ریخته بودی که نگو ... دلم برات خیلی خیلی غمگینه مادرم
نمیدونم برای واکسن بی تاب شدی یا دیگه مامان شناس شدی که اینقدر بهونه میگیری
اصلا خوب شیر نمیخوری و حسابی لاغر شدی عسلم
امیدوارم به زودی به این شرایط عادت کنی ... پسر گلم تو که اینقدر صبور و آرومی زود به این نبودنهای مامان عادت کن ..می دونم خیلی سخته ولی باور کن چاره ای ندارم مامانی 
و این چند عکس از شب واکسن و فرداش که شما کاملابی اعصاب بودی ..






واکسن شش ماهگی
